![]() |
![]() |
|
| به نام او که هدایت ازآن اوست |
|
این روزها گرچه روزهای پر تلاطمی ست اما انگار دیگر مثل گذشته درگیرم نمی کند ....
حسی مثل بی حس کننده دندانپزشک ها ... گرچه زمانه با چاقوی تیز و برنده هر آن که رو بر می گردانم ضربه ای بر من می زند اما ... اما انگار دیگر برایم مهم نیست ... تازگی ها دنیا برایم خیلی کوچک و پوچ می نماید .... دیگر دلم به هیچ چیز خوش نمی شود ... حال و حوصله فکر کردن به آینده را هم ندارم... هر چه باداباد ... دارم این ناچیز قوایم را جمع می کنم تا زندگی کنم ... می خواهم اوضاع خودم را سروسامان بدهم ... شاید افکارم کمی رنگ عوض کنند .... دارم سعی می کنم لااقل حوصله خودم را داشته باشم !!! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط خسته |
|
|
لحظه هایم گرچه گاه سرد درد می شوند و درگیر هیاهوی ناگهانی دنیایی ، اما ... اما دل به لحظه ای بسته ام که ثانیه ای گرمایش برابری می کند با تمام یخبندان های تاریخ .... دلم آرام می گیرد وقتی به انتهای جاده می اندیشم ، اینکه وعده ای حق انتهای تاریکی این جاده را به نور وعده داده است ... آری .... روزی خواهد آمد که سپید خواهد شد تمام سیاهی ها ... دلم به روز سپید گرم است . |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط خسته |
|
|
دلم به اندازه تمام این حس خفقان آور فریاد می خواهد ....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط خسته |
|
|
عشق دروغی پیچیده و زجر آور ... دروغی همانند یک حقیقت شیرین که در وجود آدمی رسوخ می کند ... رسوخ می کند و ذره ذره همانند اسیدی پر قدرت درونت را می سوزاند ... عشق دروغیست با لباس مطلای زیبا و فریبنده که می آید تا هر آنچه آزاد بودی را به یک باره به اسارتی محض بدل کند ... عشق زیبا نیست ... عشق تنها افسانه ای افسون گر است که حقیقت پنداشته می شود ... امروز وجودم سراسر از نفرت از عشقیست که می باید از قلبم پاک گردد ... اما این پدیده نفرت انگیز سخت ریشه دوانیده و هرچه تلاش بر نابودی اش را ، نتیجه، دوباره ریشه دوانیدنش می یابم .... اما ... من ... انسانم .... و هر آنچه اراده کنم به دست خواهم آورد .... پیروز این میدان منم ... من . |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط خسته |
|
|
کاش می توانستم فریاد بزنم ... فریادی که به گوش همه جهانیان برسد ... فریاد بزنم و بگویم : " آهای ای فرزندان آدم بیایید همدیگر را دوست بداریم ، بیایید دستانمان را با مهر در دست یکدیگر نهیم و یک صدا خدایمان را صدا بزنیم تا همه باران رحمت معجزه آسایش را بر وجود رنج دیدمان احساس کنیم ..." آخر مگر این کوتاه زمان زیستن چقدر ارزش دارد که ارزش و عظمت محبت با ظلم لگدمان می شود ؟! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط خسته |
|
|
خدایا ... خدای مهربان ... باز نیز تو بودی ... تو هستی ... تو خواهی بود ... در تک تک لحظه هایم با منی ... خداوندا ... ای مهر بی نهایت بر ضعیف بنده ای چون من ... دوباره غرق می شوم در رحمانیتت ... دستانم را باز نیز گرفتی و رهایم نکردی ... خدایا ... صدایت زدم ... شنیدی ... سپاس ... سپاس از رساترین پاسخ هایت که لحظه لحظه هایم را پر کرده ... خدایا عاشقانه می پرستمت که به حق تنها تو شایسته پرستشی .... خداوندا یاورم باش ؛ همچنان که تا حال بوده ای ... خداوندا شکر ... برای داده هایت که نعمتند و نداده هایت که حکمت ... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط خسته |
|
|
انگار وجودم دارد مچاله می شود ... آهای دنیا ! من نیز قربانی جدیدت را بگیر و به خاک درد بسپار ... تو که عادت کردی به قربانی گرفتن ... شاد باش ... من نیز می روم ... می روم به قربانگاه درد و فریاد ... می روم تا خود را خفه کنم از شدت بغض های خورنده و نفرت انگیز ... تو نیز مرا پرتاب کن به عمیق ترین دره تلخی ها و رنج ها ، تا شاید دلت خنک شود ... اما بعد از من رام شو ... دیگر بس است ... چقدر آخر قربانی می خواهی ... ترا به خدا بس کن ... می بینی چقدر دیوانه است واژگانم ... تو لطافت واژگانم را از من دزدیدی ... و مخمل اندیشه ام را همانند سنگ زبر و سخت کردی ... دیگر دلم نمی خواهد جز از نفرت ، نفرت از تو بگویم ... یا رهایم کن ... یا بگذار مرگ رهایم کند .... خسته شدم از این همه کلنجارهای پی در پی ... آهای ! خسته شدم ... خسته شدم ... خسته ... رمقی نمانده دیگر برای ادامه ... خسته تر از آنم که به مقصد بیاندیشم . |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط خسته |
|
|
ویرانم ... وجودم فریاد می خواهد ... فریادی دیوانه وار ... فریادی آمیخته با اشکی که دردهایم را بشوراند ... پاک شود این دل خسته از غبارهای خفه کننده .... اما افسوس مدتهاست چشمانم کویریست ... پرم از هجوم های پی در پی ... من مبارز خوبی بودم ... اما امروز بر تو اقرار می کنم که : خدایا دارم کم می یارم ... دستمو بگیر .... نذار رها بشم تو این سیاهی ها . |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط خسته |
|
|
امشب خسته ام خسته تر از همیشه ... از این دنیای تهوع آور که حالم را به هم می زند ... گاه تا مرز دیوانگی می کشاند و گاه قشنگ ترین لحظه ها را هدیه می آورد ... خدایا ... خدایا ... خدا .... کمکم کن ... دلم فریاد می خواهد فریادی پر از خشم و نفرت ... + آهای ای دنیای سنگی ! حالم ازت بهم می خوره . |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط خسته |
|
|
نمی دانم ... گاه نمی فهمم چرا یک لحظه همه چیز دوباره سیاه می شود ... از این خاکستری های دنیا خسته ام ... روزی آرامی و سپید سپید و ناگهان همه چیز سرد و تاریک می شود ... زندگی جدی نیست ... اما گاه نمی توان جدی اش نگرفت ... گاه نمی شود بی خیال رها کرد و رفت ... گاه انقدر خنجرش تیز می شود که اگر صبورترین نیز باشی فریاد را تنها راه چاره می یابی ... دلم خوش نیست ... این روزهای جدید برایم طاقت فرساست ... پر از حادثه های نفرت انگیز و زجرآور ... از دنیا و هر آنچه با خود دارد نفرت دارم ... تنها یاد مهربانترین یاورم ... او که یادش آرامش است ، آرام نگه می دارد این فریاد خفه را ... خداوندا ... قلبم با یاد توست که می تواند آرام گیرد ... یاری ام کن انچنان که تا به امروز یاورم بودی . چرا که تو برترینی برای بندگانت . |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط خسته |
|
|
امشب سرشارم از واژه ... اما نمی دانم از کجا بگویم ... از تمسخری که به حماقت خویش دارم ... یا از خواستن این حماقت ...! دنیایم را دوست داشتم ... گاه اگر ناآرام بود دل خوش بودم دلم برای خودم مانده ... اما ... امروز ... آه ... رهایی می خواهم ... از این شاید سرابهای خنده دار که گاه خیلی جدی می شوند . +عشق دروغی محض است ، نباید باور شود ، یقین دارم . +در جدالم ... می دانم پیروزی ازآن من است . |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط خسته |
|
|
جوانه حسی نو ... نمی شناسمش ... دوستش دارم در عین دوست نداشتنش ... نمی دانم حقیقت است یا تنها سرابی زیبا از دور ... من همانم که دروغ می دانستم هر دوست داشتنی را ؟ و حال ... نمی دانم ... حقیقت چیست ؟ دلم برایش تنگ می شود ... خنده دار است ! متنفرم از این احساس اما گاه نیز حس دوست داشتنی ای ست ... نمی فهمم ... می خواهم فقط رها شوم ... می دانم و باور دارم دنیا انقدرها هم جدی نیست که جدی گرفتمش ! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط خسته |
|
|
امشب ... اینجا ... بعد از مدتها دلم نوشتن خواست ... از این روزهای سرد و بی رمقم .... این روزهای شاید پر ابهام ... روزهای بودن و گاهی نبودن ... روزهای سنگینی اندیشه ای درهم و برهم بر وجودم ... دلم گاه سکوت می خواهد و گاه فریاد .... دلم گرفته، سخت ... در اندیشه ای مبهم دست و پا می زنم ... چقدر از این کلنجارهای بی نتیجه متنفرم ... پس کدامین روز، روز رهاییست ! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط خسته |
|
|
دنیای بزرگترها خیلی قشنگ بود وقتی کودک بودم ... دنیایی که اراده هرکاری را داری ... از اجازه گرفتن بدم می آمد ! حالا دنیای بزرگترها زشت ترین دنیاییست که یافته ام ... همه چیز نقش بازی کردن است ... همه چیز مثل یک نمایشنامه از پیش تعیین شده باید پیش برود ... بدون هیچ استثنایی ... خوب بودنت بستگی به این دارد که چقدر در بازیگری ماهر باشی ... حالا باید هر لحظه از نقشت اجازه بگیری! دلم کودکی می خواهد ... دنیایی به دور از ریا و دروغ بزرگترها ... دنیایی که اگر خودت باشی و خطایی کنی به پای کودکی ات می گذارند ... تنها دنیایی که می توانی در آن خودت باشی ... بدون هیچ نقش دروغینی ...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط خسته |
|
|
جدال ... یا آشتی ... نمی دانم ... ولی می دانم که دلم گرفته است .... خیلی ...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط خسته |
|
|
دوباره شعله ور می شود خاکسترها ، آنها که شوخی می گرفتمشان !
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط خسته |
|
|
طبیعت نیز بهار را نمی پذیرد این روزها ... انگار در این خزان زده زمین ... هیچ کس باور نمی کند بهار آمده ... بهاری سردتر از زمستان ...!! ــــــــــــــ این شکوفه ها که بهار نمی شود برای این خزان سیاه.... بیا بهار آشنا ... ای مهربان سپیدپوش نوید بهار را آرزوی زمین یخ زده است ...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط خسته |
|
|
و باز بهار در راه است .... اما این بهارها بهار نیست انگار ... انگار چیزی کم می آورد عیدمان هنگام تحویل سال ... چیزی به نام او ـآن سپید پوش ـ همان پیام آوری که می گویند بهار حقیقی را با خود می آورد ... این بهارها نوید خداوند است که بگوید : بندگانم فراموش نکرده ام زمین زمستانی ست و هر زمستانی را بهاری باید ...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط خسته |
|
|
و امروز ... اشک تمساح حجاب خنده های شیطانی ... و دست های ظلم سرخ و زمین سرخ و اشک انسانیت سرخ ... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط خسته |
|
|
خدایا ! نمی دانم چرا ... اما تو خود خوب می دانی آنچه بهتر است برای بندگانت ... اگر چه سخت است استواری، اما یقین دارم حقیقت آنچه می پندارم نیست ... تو خدایی ... و خدا برترین را برای بندگانش می خواهد ... ولی گاه دلم می گیرد ... از آنچه مقدرم فرمودی ... آنچه خواست تو بود نوشتنش در سرنوشتم ... امشب دلم سخت آشفته و پراندوه ... و اندیشه ام ناآرام و مشوش است خدایا ... تحمل سرمای روزهایم را تنها نام توست که ممکن می سازد ... امشب بیش از تمام لحظه های زندگی ام نیازمند دستان یاری ات هستم ای پناه بندگان... خود می دانی یاوری ندارم به جز تو ... نمی دانم آینده چیست و چه رقم خورده است ... اما خوب است که آینده است ... آخر امید به بهار را زنده نگه می دارد... خدایا ، خداوندا ... معبودا ! پس بهارمان کجاست مگر وعده ندادی آمدنش را؟! خسته ایم از چشم انتظاری ...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط خسته |
|
|
مَعاشِرَالنّاسِ، تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ وَ افْهَمُوا آياتِهِ وَانْظُرُوا إِلي مُحْكَماتِهِ وَلاتَتَّبِعوا مُتَشابِهَهُ، فَوَالله لَنْ يُبَيِّنَ لَكُمْ زواجِرَهُ وَلَنْ يُوضِحَ لَكُمْ تَفْسيرَهُ إِلاَّ الَّذي أَنَا آخِذٌ بِيَدِهِ وَمُصْعِدُهُ إِلي وَشائلٌ بِعَضُدِهِ (وَ رافِعُهُ بِيَدَي) وَ مُعْلِمُكُمْ: أَنَّ مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِي مَوْلاهُ، وَ هُوَ عَلِي بْنُ أَبي طالِبٍ أَخي وَ وَصِيّي، وَ مُوالاتُهُ مِنَ الله عَزَّوَجَلَّ أَنْزَلَها عَلَي.
هان مردمان! در قرآن انديشه كنيد و ژرفی آيات آن را دريابيد و بر محكماتش نظر كنيد و از متشابهاتش پيروی ننماييد. پس به خدا سوگند كه باطن ها و تفسير آن را آشكار نمي كند مگر همين كه دست و بازوی او را گرفته و بالا آورده ام و اعلام مي دارم كه: هر آن كه من سرپرست اويم، اين علی سرپرست اوست. و او علي بن ابی طالب است؛ برادر و وصی من كه سرپرستی و ولايت او حكمی است از سوی خدا كه بر من فرستاده شده است.
این بزرگ عید ، روز کمال دین و اتمام نعمت و آغاز بهار حقیقت طلبان و مسافران صراط مستقیم روز بیعت با برترین عالمیان بر تمام استواران در مسیر علی (ع) تهنیت باد . |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط خسته |
|
|
باور سراب زمانی ست که وجودت فریاد برآورد از عطش ...! ــــــــــــــ آب را می دزدند تا سراب هایشان باور شوند !! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط خسته |
|
|
دستانم خالی شده بود ... تمام داشته هایم ناگاه به تاراج رفت و من ماندم و هیچ ... گیج و سردرگم ... ولی اکنون پر ام ... سرشار از هر آنچه حقیقت نام دارد... ــــــــــــ باورش دارم ... هم آن که دستانم گرفت ...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط خسته |
|
|
جاده یافتن اما در کدامین طرف است ... من نمی دانم ... نمی فهمم ... اینجا پر شده از راهنما ! هر کسی جاده ای نو ساخته ... ذهن من آشفته ... و همه خیره به من ... و نگاهی که" بیا با من ... راه آنیست که من ساخته ام ...!" و من از خود می پرسم : این همه راهنما و فقط یک مقصد ؟!!! می نشینم با افکاری درهم .... خسته از این همه پیچیدگی و ابهامم ... گام هایم آیا به کدامین جاده پابگذارند ... مقصد من ، ختم کدامین راه است ؟ پرم از پرسش ها ... پر از اندیشه تلخ ابهام ... ـــــــــــــــ بشر امروزی پر از ابهام و ترس ... پر پرسش ... + به راستی علم ابهامات می زدایت یا افزانیده پرسشهای بی پاسخ است ؟ ++ این روزها درگیرم ... نه باخویش بلکه با اندیشه ها...! +++ پر ام از واژه ... اما حیف ... ثانیه فرصت نمی دهند !! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط خسته |
|
|
نگاه ها خالی شده اند از عمق ... چقدر ارزش ها بی ارزش می نمایند در نگاه های متجدد امروزی ..! و آگاهی مفهومی نو می یابد این روزها :" درک من ... عقل من ... من و من و من ..." و من ، انسان، ... چه ساده لوحانه به من اعتماد کرده ام ! ــــــــــــ روزهایم شلوغ و پر از هیاهو...! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط خسته |
|
|
۸۸/۸/۸... ضامن آهو ... .... " تبریک "
ـــــــــــــــ + همچنان روزهایم درگیر شلوغی...!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط خسته |
|
|
سلام دوستان : سپاس از محبت هایتان و پوزش از تاخیرم . چند وقتیست فرصت برای نوشتن نمی یابم . در اولین فرصت برای سپاس می آیم . ـــــــــــــــــ خسته ام از این همه هیاهوی روزهایم .... دلم کمی کودکی می خواهد ...! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط خسته |
|
|
بوی تعفن ظلم می دهد روزگار ... بوی مرگ ... بوی خون ... ــــــــــــ نفرت دارم از چنگال خونین کرکس ها و لاشخورها ! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط خسته |
|
|
اشک های خشکیده این چشمان را ... دلیل سیاهی قلب است ... ـــــــــــ خداوندا خود به کرم خود پاک گردان سیاهی ام را ... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط خسته |
|
|
اندیشه ای بر وجودم سنگینی می کند ... دلم بهانه گریستن دارد ... التهابی سرد بر قلبم می نشیند گاه ... و اشک هایم یخ می زند ... گاه قفس اندیشه هایم ، زندانی ام می کند ... می ترسم از آینه ، از خویش ، از سیاهی دنیا ... می ترسم از قفس ساخته دستم .... می ترسم از زمین گیر شدن و ماندن ... ماندن و گرفتار شدن ... ــــــــــــــ من بال می خواهم ... پرواز ... یعنی می شود ؟! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط خسته |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
گل یخی فریاد سکوت |
|
RSS
|